مسافر زندگی
مامان و بابای همسفر دوست داشتن که عروسی تو شهر خودشون برگزار بشه (طبیعیه خوب) یا همسفر هم تو شهر خودشون عروسی بگیره و هم شهر من ولی همسفر قبول نمیکرد چون اولا هزینمون خیلی بیشتر میشد و اینکه همسفر از سالن شهر ما خیلی خوشش اومده بود و میگفت من اگه تو شهر خودم عروسی بگیرم اینا مراسم رو مختلط میکنن و من دوست ندارم. آخه سالن ما کلا زنونه و مردونه مجزا بود ولی شهر اینا اکثرا سالن ها مختلط هست فوقش با یه پرده ای چیزی زنونه و مردونه رو از هم جدا کنن. فامیلای اینا هم اگه عروسی باشه و نرقصن دیگه دنیا به آخر میرسه! همیشه همینجورین و فقط بلدن دستور صادر کنن! من کاری به این ندارم که عقاید همسفر درست هست یا نیست ، خوبه یا بده من میگم باید به همه احترام گذاشت. ولی این خانواده احترام پسر خودشون رو هم نگه نمیدارن و مطمئنم اگر میتونستن هر کاری میکردن تا مراسم مختلط بشه و بزن و برقص راه بندازن. دیگه به این فکر نمیکردن که این پسرشونه ، باید آبروشو حفظ کنن. خونواده من همسفر رو یک آدم مومن و معتقد و درست میدونن حالا اگه اینا با ندونم کاریشون همه چیزو به هم میریختن دیگران راجع به همسفر چی فکر میکردن؟ جز اینه که فکر میکردن یه آدم دو رو و دروغ گو هست مثل خیلی ها. سالن رو رزرو کرده بودیم و 10 روز قبل از عروسی باید تعداد مهمونا رو برای تهیه غذا میگفتیم. مهمونای ما که مشخص شده بودن ولی من هر چی از همسفر و و مامانش میپرسیدم مهموناتون چند نفر هستن باید به سالن اطلاع بدیم نمیگفتن. مامانش خیلی ناراحت بود انگار ازش میپرسیدم مهموناتون چند نفر هستن داشتم بهش فحش میدادم میگفت شما مثلا بگین 50 نفر من که نمیدونم اگه غذا کم اومد از اکبر جوجه غذا میگیریم!!!!!!!!!!!!!!!!!! غذای سالن اون جوری بعد اگر غذا کم اومد از اکبر جوجه غذا بگیریم واقعا محشر میشد :))) خدا میدونه چقدر حرص خوردم بابت این موضوع. بالاخره فهمیدم چون عروسی ما مختلط نیست و بالطبع باب میل این خوانواده که به خیال خودشون خیلی های کلاس هستن! نیست تمایلی به این ندارن که 3 ساعت راه رو بیان و برگردن. به خاطر چی بیان خوب؟ یه لقمه شام؟ انگار همشون لج کرده بودن. وقتی یادم میاد حالم از همشون به هم میخوره. به همسفر هم گفتم برای همشون تلافی میکنم. این روزا برای اونا هم هست. از طرفی هم من و هم همسفر ترسیده بودیم نکنه فامیلای خودم هم نیان. باز فامیلای من بدتر از اینا هستن. اونا هم اینجور عروسیا رو قبول ندارن. دیگه داشتم از ناراحتی و فکر و خیال دق میکردم. با خودم میگفتم خوب حق هم دارن. واسه چی بیان. وقتی تو زنونه هم مرتیکه میگه اجازه آهنگ و رقص نمیدیم بیان همدیگرو نگاه کنن. بودجمون هم نمیرسید جایی رو بگیریم که حداقل قسمت زنونه آزاد باشه. فقط دلم میخواست این یه شب زودتر بگذره و تموم بشه! دیگه واقعا برام مهم نبود چی میشه فقط میخواستم زودتر تموم بشه. برای این عروسی فقط یک چیز از مادرشوهرم خواستم که اونم گفت نه! ازش خواستم تا شیرینی های عروسی رو شهر همسفر سفارش بدم و وقتی دارن میان با خودشون بیارن. اونم پیغام داد که از شهر خودتون بگیرین بهتره! یادتونه گفتم وقتی که جهیزیم رو آوردیم مامانم یه سری وسیله برای همسفر خرید با یک چمدون که همه رو کادو کردیم و گذاشتیم داخلش به جز کت و شلوار و کفش که موند برای عروسی؟ اون موقع مامان همسفر گفت که الان وسایل رو باز نکنید. باشه برای عروسی. نمیدونم اینا رسمشون چیه برای لباس برون و این چیزا ولی میخواست به فامیلاش نشون بده. وقتی دیدم اینا که خرجی نمیکنن و فقط دستور میدن برای خودم خرید نکردم تا هزینه های اضافی کم بشه. ولی مامانش هم چنان میخواست این کارو انجام بده. به همسفر گفتم اگه مامانت میخواد وسایل تو رو نشون بده پس وسایل عروس چی میشه. اینا که برای من چیزی نخریدن. مردم نمیگن پس برای عروستون چی خریدین ، اینجوری آبروی من میره. دوست ندارم مامانت این کارو انجام بده و به هر ترتیبی که بود اجازه ندادم و آرزوش رو به دلش گذاشتم و کلی دلم خنک شد. در کل من اجازه دخالت تو هیچ چیز این عروسی رو بهشون ندام. چون برای نامزدیمون حسابی خودشونو دخالت داده بودن و هر کاری خواسته بودن کرده بودن. حالا خوب شناخته بودمشون و دلم نمیخواست بیشتر از این بازیچشون بشم. تازه با خودم فکر میکردم اینا که کوچکترین کاری برای ما نکردن ، پولی که خرج نمیکنن ، حتی کوچکترین نگرانی ندارن پس چرا باید نظر بدن؟ همه چیز با من و همسفر بود و البته همسفر رو هم به زور راضی میکردم.![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


